بیست و هفت ماهه
فردا بیست و هفت ماهه میشی به سلامتی...این ماه مصادف شده با تولد بابا جون مهدی، که تبریک می گم به هر دوتون...
از 1شنبه لگن گرفتم برای آموزش جیش، لگنت عکس سفید برفی داره که خیلی دوسش داری،کلی باهاش صحبت می کنی امروز می گفتی سلام سفید برفیه جیگر...لگنت فقط جنبه ی سرگرمی برات داره و ترجیح میدی خارج از لگن کارتو بکنی، حسین جون هم برات دو تا کتاب فرستاده که آموزشیه برای جیش، هر دو رو حفظ شدی بس که برات خوندیم...1شنبه پیش دکترت هم رفتیم و جواب آزمایشتو گرفتیم که خدا رو شکر مشکلی نبود، اینبار رفتارت با دکتر خیلی خوب بود و خیلی مودب سلام و احوالپرسی و خداحافظی داشتی...
میگی مامان بهم لیوان بده واسه تمیز کردن خیابون، منظورت هم از خیابون میز جلوی مبلهاست که شده خیابون ماشینهای شما...
کارتن آنت و دنی خیلی دوست داری برای من هم نوستالوژی شده حتی انتخابش کردم واسه آهنگ پیشواز موبایلم...
دیروز می گی مامان فردا بریم مکه و مدینه...
عمه لیلا خیلی بوست کرده می گی عمه لپم خراب میشه...
نشون کانون فرهنگی آموزشو تو خیابون دیدی می گی مامان کانون فرهنگیه آموزش...
عشق اتوبوس، قطار، کشتی، هلی کوپتر، ماشین پلیس، آمبولانس، ماشین زمان، ماشین آتش نشانی، هستی و با لوگوهات درستشون می کنی...
داری جیش می کنی، یا یه کار دیگه که دوست نداری من ببینم، می گی مامان نگام نکن...
دندونت خورده به جایی می گی مامان دندونم خراب شد...
شکم مامان جون و کردی نونوایی واسه ی خودت و ازش مرتب نون درست می کنی به ما می فروشی...
2شنبه فنی حرفه ای قبول شدیم...
سوار ماشین هستیم می گی مامان نگاه کن چه جرثقیل بزرگی...
عشق دکل ، جرثقیل و هر چیزی که سر به آسمون کشیده هستی...
می بینی ناراحتم می گی مامان بخند...
امسال سومین محرمه که با تو دارم گلم، این عکس هم محرم پارساله...



بیست و هفت ماهه
